تبليغاتX




در چترهای بسته هوا آفتابی است بگذار چتر باز تو بارانی ام کند

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد
ادبیات
شعر مرودشت

یه شعر از شاعر توانا و همشهری عزیزم آقای پور شیخ علی

 

FADE



پت…پت…،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ي سرخي شدي ولي مادر شبيه يك گل پرپر / سكانس بعد

تو چار ساله بودي و عشق ت پرنده بود يك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر…و در كل پرنده پر مادر پريده بود و پدر پر/سكانس بعد

-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ي دلم،گل گندم ! لالالالا كي ميشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا…»

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
يك خانه داشتند ته كوچه ي زمين دور از تمام مردم دلسرد بي خيال
در فصل بي بخار زمستان قشنگ بود بر شيشه ها بخار سماور! / سكانس بعد

كيف و كتاب دخل به خرج ش نمي رود ‹‹ بايد-نبايدي › كه به منطق نمي خورد
آقاي ناظمي كه سراپا شكايت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد

مادربزرگ حادثه ي بعدي تو بود او را ببر و زير لحد خاك كن ! – همين –
يك فاتحه بخوان و به يك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بي بي كوثر! -

همين سكانس – در متن –
# كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربين به همه پارس مي كند
و كات مي دهد به تو كه : -« اين چه طرزش است ؟ با اين پلان مسخره تف بر سكانس بعد #

بازار ريشه ريشه تو را جذب مي كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگي
تو برگ برگ زرد تر از روزهاي قبل در دست بادهاي شناور / سكانس بعد

- « آقا لبو ببر ! لبوي داغ حال مي ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توي باد دل ت را به باد داد آن دختر تكيده ي لاغر / سكانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت ، بعد ميخانه بود و نم نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم هاي خمارش تو بودي و بعد از دو بطر ، بطري ديگر/ سكانس بعد

يك دستمال يزدي و يك پاتوق مدام { مردي مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست مي رسي و قاط مي زني : - « هي ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /

سكانس بعد – زندان –
شروع حرفه ي جرمي بزرگ تر يك طرح كاد واقعي از مجرمان پير
استاد كار مي شوي و مي زني جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد

- « آزادي ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولي…شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبي نبوده ام
من قول مي دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستي بروي زندگي كني يك كار و بار عالي با يك زن قشنگ … »

# خواباند بيخ گوشم ، زل زد به چشم هام چيزي نگفت ؛ رفت .

شبي در سكانس بعد
او قرص هاي كوچك آرامبخش را با چاي تلخ بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم كمك كنم پشت سكانس هاي فراموش Fade شد

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 ساعت 12:15 |

                                       این غزل رو تقدیم میکنم به تمام دوستان

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد

میان چشم قشنگت ظهور خواهم کرد

برای دیدن تو عاشقانه امشب هم

دوباره چشم خودم را مرور خواهم کرد

میان رفتن و ماندن تو میروی اما

دل پر از غم خود را صبورخواهم کرد

اگر تو باشی و خورشید نیز طلوع کند

گلایه از رخ خورشید و نور خواهم کرد

اگر چه چشم ز من دور میکنی اما

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد

 

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 9:48 |

شعر و شاعری


 

 

و شايد كساني بر اين عقيده باشند كه آدمي در چنين دوراني بيش از هر زمان ديگر نيازمند آن است كه به سايه عشق و بي خبري بگريزد و بدين كار ناگزير مي بايد حديث نفس شاعران عاشق را سرود خود كند
احمد شاملو 21 مرداد 1344
 

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 9:35 |

محمدعلی بهمنی


هي مترسك كلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شديم
 ابر بوديم و آفتاب شديم
 ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
 همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
 ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
 ما كه با مرگ بي حساب شديم

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 9:30 |

salam ba ye ghazale jadid be roozam www.salman274.blogfa.com montazeret mimoonam