تبليغاتX




در چترهای بسته هوا آفتابی است بگذار چتر باز تو بارانی ام کند

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد

من از مسیر نگاهت عبور خواهم کرد
ادبیات
                                   غزل پست مدرن
 
 
                        اسمی که نيست بعد سوار قطار بود

 

 

ای يار، ای يگانه ترين يار... [ يار بود؟!]

آن ساک کهنه شامل يک مشت [ چی؟ کتاب؟!]

پایان احمقانه ی  یک انتظار بود

شلوار مشکی و کت مشکيش ظاهرا ً

در انتظار فاجعه ای سوگوار بود

اسمی نداشت ، جنس: چه فرقی نمی کند

مثل تمام مردم مشغول کار بود

با خود بلند حرف ، غزل ، جوک ، ترانه ، جيغ...

[باور نمی کنی چقــَدَر خنده دار بود!!]

اسمی که نيست بعد شديدا ً پياده شد

انگار به مريضی سختی دچار بود↓

که توی قلب و مغزش و... [او مغز داشت؟!!] خب...

خب فرض می کنيم [که چی؟ که دچار بود؟!]

اسمی که نيست بعد پياده شدن [ ببين!

کی گفته که از اوّل قصّه سوار بود؟!]

او ابتدای شعر به اين متن آمد و

گرچه بدون اسم سوار قطار بود

او [ او تويی، چرا به خودت گول می خوری؟!]

از اينکه زنده نيست کمی شرمسار بود

شايد که زنده بود ولی هيچ وقت ، از...

[او در تمام متن تو تحت ِ فشار بود!]

می خواست در مقابل ِ ... [عصيان کند ولی...]

می خواست در مقابل ِ ... [امّـا قرار بود...]

اما قرار بود که او من شود... وبعد...

       

اين جمله های اوّل روی نوار بود!

       

 حالا تو آن مخاطب گيجی که فکر کرد

راوی نماد قطعی پروردگار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که بی گمان

دنبال سار و دار و کنار و انار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که بی دلیل

دنبال مرگ و مصرع سنگ مزار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که در پی ِ

تقويم و باغ و سيب و صدای بهار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که گفته بود

اين شعر شاهکارتر از شاهکار بود!!

حالا به ذوق محترمت ريده می شود

       

[اينجا مخاطب تو به فکر فرار بود]

خـُب می شد اين قصيده ی گه را ادامه داد

[آره اگر قضيه اين چند بار بود↓

می شد کنار آمد و بيخود ادامه داد

امّـا هميشه دفعه بعدی قرار بود...]

پس زودتر تمام / بکن توی کون شعر

يا نه! بگو که راوی امـّيدوار بود↓

از بيت بعد حادثه ای خوب رخ دهد

[ راوی نماد مسخره اقتدار بود!

که روی تخت در بغل منشی عزیز

مشغول عشقبازی بعد ناهار بود]

مرد بدون اسم نماد که بود؟! [خـُب...

       

اين جمله های آخر روی نوار بود

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 ساعت 7:36 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنا شکراللهی

 

درخت

 

درخت تا خودش را راست مي بيند

ميوه

و من به شما قول مي دهم

هر چه اره نمي برد

بتن نيست

 من موكت را به موزاييك

و خودم را به تو مي چسپانم

اين كسي كه طناب به درخت بسته

تابِشِ خورشيد تابْش  نمي دهد

فكر مي كند

پا خوردن قا لي باعث سر افكندگيش نيست

او هرگز خودش را لول نمي كند

تاب نمي دهد

او در بازي به من دست نمي زند

هنوز كسي نقاط او را نديده

وقتي گوش فرشته اي را پاره مي كنند خوب نيست

نقاشي كني

ويا حرفي بزني از اينكه

فرشته ها

 با بند لباسهاي من

خودشان را از درخت آويزان مي كنند

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 14:21 |

              

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرزانه سيد سعيدي

 

این گناه مقدس

تو را مرتکب نشده ام

چند روزی است

به زور لبخند می زنی

و دستت را به زیر چانه ات

نگاه می کنی

به نقطه ای که من است

اما من نیست

این جبر لعنتی

و چشمانی که ناسزا می گوید

چقدر ابلیس هوس کرده بودم

که به زور در آغوشم بگیرد

و عاشق شوم

به راحتی

آتش در چشمانش زبانه می کشید

و جهنم در استقبال ما

و من که می سوختم

با تمام وجود....

تو را مرتکب خواهم شد                      

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 14:14 |

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 14:5 |

سوشيانت ، همين حالا

از کتاب کمپانی دوزخ و جزام معاصر

مریم هوله

 

 

 

 

 

َترَک َترَک          دست در نقاب

ها ...

- کجا مي روي ؟

از سرزمين يک چشم          چشمک بزن       تا دهن...

درّه ي ارّه هاي کمونيستي       دهن درّه کشان       روي چوب ...

خراطي حروف برجسته ؟

آن هم روي خط کش هايي که مي زنند توي دست هات...

تا کي ؟

 

همه چيز    همين طوري هم      قلنبه است

زندگي را سخت تر مي گيري     با مهربان شدنت!

 

سالنامه ات را در ميداني از جهان            مي زنند آشخورها

چرا خودت را به سيم هاي پيزا متصل نکردي       تا مواظبت باشند ؟

شعر بيچاره    که هيچ کس تا به حال        تو را نگفته است !

 

قايم باشک          با موشک ؟

موش موشک     با بچه نيچه ؟

نيشخند             با ريش ريش پتوهاي اتحاد ؟

ديگر سينما رفتن بس است

براي بچه هاي زير هزاران سال        کتک خوردن از سوراخ هاي چشم ؛

کاش نداشتم !

کاش را هم کاش !

 

همه ي ما       با ورق ها و کوهپايه ها       يک سر بوديم

چوب       دو سر داشت

هرچه داشتيم و نداشتيم       ديدني نبود !

چقدر احمق بودم که تو را مي ديدم!

همه ي عمر      شاهد هذيان هايم بودم

همه ي عمر      شناسنامه اي به اين کلفتي    در من جا نشد

 

کاش بستني خورده بودم کنار جوب         چوب مي کردم در رسوب

تاريخ به هم مي خورد...

 

ما ايستاده ايم          باد مي دود

يا باد مي دود         يا ما نمرده ايم!!

 

زمين        سفينه اي براي گشت       در مناطق زمان ...

 

چه لطفي داشت الاکلنگ ؟           راستي چه لطفي دارد ؟

جلو که مي روي           عقب تري ...

عقب که مي روي          جلو تري ...

من که نمي دانستم ...        اصلا يادم رفته بچگي هايم!

تقصير من نيست هيچ چيز غيرممکني       که هذيان هايم اختراع کرده اند

 

حالا بپر هپروت         چند نخ برهوت       بخر از سر کوچه       بياور پسر !

- که هنوز شير مي خوري -

پس کي بزرگ مي شوي ؟

چند ماه است که زائيده ام تو را؟

خورده ام توي ديوار از بس      با عجله منتظرت هستم

ديگر کمتر بدو

کمي مراقبت هم از ساق هاي گياهي ات لازم است

دکتر گفته بنشين  توي خانه       نشانه بخور

زبان درازي هايت را بچين دور و برت

روي ريل سرخ        دکمه ي قطار را بزن ...        شعاري بده ...

-  باطري تمام مي شود     يواش !

 

هر جايي از زبان     که بايستد قطار

  تو 7 ساله اي

و اين يعني هميشه

که در مديتيشن      معلوم نيست کجا بود پيراهنت     که تنت لاي آن جا ماند

و اين يعني هرگز

که در مديتيشن

تو هيچ ساله اي

 

زمان سگ کيست ؟!

فکر کرده اي من  با اين سرماهايي که خورده ام       گول اين چيزها را مي خورم ؟

زکي !              خاک بر سر کسي که مرا مي شناسد !

آن وقت حجم بزرگي به اندازه ي من       مغزش را اشغال کرده

                                   - چيزي فراتر از آن-

که فقط فکر مي کرده

يعني غلط

ويک ضربدر

ولي من که معلم نيستم

پس اين استاد غايب کجاست     که خيطتان کند ؟

اينجوري که تا ابد منم     که پشت ميله ها     به من قرص مي دهند رنگارنگ

با چشم هاي عاقل     در سفيه

جاده خاکي ها         در سفينه...!

چه بيفايده است برتري !

سلطنت از پائين

حماقت از بالا

 

گوشم را ببُر       و کمي سيگار فوت کن توي چشمم

چي ؟

چه احمقانه !           تيزي قدغن است ؟

سيگار براي سلامتي ... چي ؟       مضر ؟

-  ولمان کن ترا به خدا !

من مانده ام اين ساعت ِسگ مصّب      تا کي فکر مي کند همينجوري

با باطري تقلبي          تيمارستان را پيش مي برد ...؟ !

 

قطار      در جايي از زبانم ايستاده بود          که هنوز     خوابش را نديده ام

فردا

يا پس فردا

يا هزار سال بعد

که دسته جمعي روي سنگواره ام      سينه مي زنيد

غلط کرده ايد !

کي گفته من مثل زرتشت خرم ؟ !

شما ؟

نواده ي من ؟!

زر مي زنيد

به جان خودم !

 

|+| نوشته شده توسط سلمان نعمتی در دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 13:57 |

salam ba ye ghazale jadid be roozam www.salman274.blogfa.com montazeret mimoonam